CSS Menu Expand Css3Menu.com

کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم


کیمیا

دغدغه‌هایی از جنس دین، فرهنگ، ادبیات و شاید هم کمی علم

تاریخ امروز
کیمیا

سلام
۱. کیمیا -از سال ۱۳۸۴ تا حالا- دیگر تبدیل به مرجعی شده برای تمام کارهایی که در دنیای مجازی و بعضا غیرمجازی انجام می‌دهم که خیلی هم زیاد است. اگر فقط برای خواندن چرندیات بنده اینجا آمده‌اید، یا دست‌نوشته‌ها را از منوی وبلاگ ببینید یا به این آدرس سر بزنید: ndoustali.blog.ir
۲. اگر دنبال چیز خاصی آمده‌اید، از قسمت موضوعات استفاده کنید؛ ضمنا از منوی آبشاری و مخصوصا کلمات کلیدی یا همان تگ‌ها هم غافل نشوید. برای دسترسی به نام شاعران و دسته‌بندی اشعار آیینی از زیرمنوی به بهانه‌ی شعر استفاده کنید.
۳. وجود شعر از شاعران مختلف در کیمیا -چه آیینی و چه غیر آن- لزوما به معنای تایید محتوا یا -احتمالا- گرایش فکری خاص شاعر نیست. اینجا در واقع دفتر شعر من است. سعی می‌کنم هر شعری که می‌خوانم را در آن ثبت کنم. در واقع این‌ها انتخاب‌های بنده نیست، فقط اشعاری است که می‌خوانم. سعیم بر این است که حتی‌المقدور شعرهایی که شاعرش ناشناس است را ثبت نکنم.
۴. اگر علاقه دارید شعرتان در کیمیا ثبت شود، بنده با افتخار در خدمتم؛ اثرتان را یا یک قطعه عکس از خودتان -جسارتا با حفظ شئونات- در اندازه‌ی ۱۵۰ در ۴۰۰ پیکسل به ایمیل kimia514@gmail.com یا آی‌دی تلگرامی @naser_doustali ارسال کنید.
فعلا همین
یاعلی

لوگوها
دنبال چی می‌گردید؟
پیگیر کیمیا باشید
بخش‌های ویژه
می‌خواهم کمک کنم
به کیمیا چه امتیازی می‌دهید؟
آخرین نظرات
امکانات
مجوز کرییتیو کامنز
محتوای کیمیا توسط ناصر دوستعلی تحت مجوز Creative Commons ارجاع-غیرتجاری-انتشار یکسان 4.0 بین‌المللی قرار دارد.

حدیث نفس

پنجشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۵۶ ب.ظ

بسم الله
صبح از خواب بیدار می‌شوی، هر ساعتی که باشد، یا برای نماز صبح، یا برای صبحانه و یا هر چیز دیگر و می‌فهمی دوباره در عمق چهارمتری استخر اضطرابی و باید برای نفس‌کشیدن، خود را به زور هم که شده تا سطح بکشانی.
گاهی اوقات نمی‌توانی حتی برای نان‌گرفتن از خانه بیرون بروی، نمی‌توانی برای خرید خانه همسرت را کمک کنی، یا در کار خانه باری از دوشش برداری.
نمی‌توانی با بچه‌هایت سر و کله بزنی و آن‌ها را تا پارک سرکوچه یا آن پارک بازی وسط محله —که فقط با خانه‌ات ۵ تا ۱۰ دقیقه فاصله دارد—   ببری، نمی‌توانی دست‌های کوچک‌شان را در دستت بگیری و در بلواری که انتهای کوچه دارید با آن‌ها قدم بزنی. نمی‌توانی با خانواده‌ات گردش بروی، کوه بروی، پارک و سینما و غیره.
پاسخ همیشگی‌ات به خانواده، پدر، مادر، برادر و خواهرت که از صمیم قلب به آن‌ها عشق می‌ورزی، به دوستانت که روزهایی تکرارنشدنی را با آن‌ها تجربه کردی، وقتی با کلی ذوق و شوق دعوتت می‌کنند به مراسمی، جشنی، عزایی، دورهمیی شده است: «نه»!
کوهی از کارهای مانده داری: اداری، درس، علایق، مطالعات، فیلم‌دیدن، شعرخواندن، مسافرت، سیاحت و زیارت و خیلی راحت انجام ندادی و نمی‌دهی، نرفتی و نمی‌روی. نه اینکه نخواهی انجام بدهی یا نخواهی بروی بلکه "نمی‌توانی". و هر روز روزی است که به این عقب‌افتاده‌ها چیزی، چیزهایی اضافه می‌شود و تو چاره‌ای نداری مگر اینکه امید ببندی که خواهی توانست روزی کارهایت را به روز کنی. البته باید روی پاها و کمرت بیشتر کار کنی تا مقاومت‌شان برای تحمل بیشتر شود.
پدر و مادر پیرت کاری از تو می‌خواهند و باز هم نمی‌توانی برای‌شان انجام دهی. برادر، خواهر، برادرزاده‌هایت، خواهر زاده‌هایت... و تو همش یک‌جوری می‌خواهی یک